شعر "عروسک کوکی" فروغ فرخزاد

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی

در خطی موهوم ، بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یک سو کشید و دید

در میان کوچه باران ، تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

 

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه

( دوستت می دارم )

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

با تنی چون سفره ی چرمین

با دو پستان درشت سخت

می توان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

 

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

 

می توان در قاب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال ها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

( آه ، من بسیار خوشبختم )



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "تنهایی ماه" فروغ فرخزاد

در تمام طول تاریکی

سیرسیرک ها فریاد زدند :

( ماه ، ای ماه بزرگ ... )

 

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آن ها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نَفَس پنهان ، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره ی سیار نورانی ، شبتاب

دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوک ها در مرداب

همه با هم‌ ، همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند  :

( ماه ، ای ماه بزرگ ... )

 

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "معشوق من" فروغ فرخزاد

معشوق من

با آن تن برهنه ی بی شرم

بر ساق های نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

خط های بی قرار مورّب

اندام های عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال می کنند

 

معشوق من

گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواری ست

گویی که بربری

در برق پر طراوت دندان هایش

مجذوب خون گرم شکاری ست

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه ی قدرت را

تأیید می کند

 

او وحشیانه آزاد است

مانند یک غریزه ی سالم

در عمق یک جزیره ی نامسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمه ی مجنون

از کفش خود غبار خیابان را

 

معشوق من

همچون خداوندی ، در معبد نپال

گویی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردی ست از قرون گذشته

یادآور اصالت زیبایی

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار می کند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

 

او با خلوص دوست می دارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

غم های آدمی را

غم های پاک را

او با خلوص دوست می دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

 

معشوق من

انسان ساده ای ست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته ی پستان هایم

پنهان نموده ام



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "در غروبی ابدی" فروغ فرخزاد

- روز یا شب ؟

- نه ، ای دوست ، غروبی ابدی ست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهایی از دور ، از آن دشت غریب ،

بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرو می افتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند

گل باقالا ، اعصاب کبودش را در سُکر نسیم

می سپارد به رها گشتن از دلهره ی گنگ دگرگونی

و در این جا ، در من ، در سر من ؟

 

آه ...

در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم مثل یک حرف دروغ

شرمگین است و فرو افتاده

 

- من به یک ماه می اندیشم

- من به حرفی در شعر

- من به یک چشمه می اندیشم

- من به وهمی در خاک

- من به بوی غنی گندمزار

- من به افسانه ی نان

- من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچه ی باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

- من به بیداری تلخی که پس از بازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

 

- قهرمانی ها ؟

- آه

اسب ها پیرند

- عشق ؟

- تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون می نگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

 

- آرزوها ؟

- خود را می بازند

در هماهنگی بی رحم هزاران در

- بسته ؟

- آری ، پیوسته بسته ، بسته

- خسته خواهی شد

 

- من به یک خانه می اندیشم

با نفس های پیچک هایش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نامحدود

مثل یک دایره ی پی در پی بر آب

و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور

 

- من به آوار می اندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره می کاود

و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

 

- کار ... کار ؟

- آری ، اما در ‌آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که تو را می جود آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهوده ی دیگر را

و سر انجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوطی نامفهوم نخواهی دید

 

- یک ستاره ؟

- آری صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوی شب های محصور

- یک پرنده ؟

آری صد ها ، صد ها ، اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدن هاشان

- من به فریادی در کوچه می اندیشم

- من به موشی بی آزار که در دیوار

گاهگاهی گذری دارد

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان ، در لحظه ی لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد

من دلم می خواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم می خواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می خواهد

که بگویم  نه  نه  نه  نه

 

- برویم

- سخنی باید گفت

- جام یا بستر ، یا تنهایی ، یا خواب ؟

- برویم  ...



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "مرداب" فروغ فرخزاد

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمی داند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیَم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهاییم را

ماه و خورشید مقواییم را

چون جنینی پیر ، با زهدان به جنگ

می درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جان دادن در او

خود پسند از درد خود ناخواستن

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادک هاش در افلاک پاک

ناشناس نیمه ی پنهانیَش

شرمگین چهره ی انسانیَش

کو به کو در جستجوی جفت خویش

می دود ، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گه گاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رویای مشکوکانه ای

 

 

آه اگر راهی به دریاییم بود

از فرو رفتن چه پرواییم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

آهوان ، ای آهوان دشت ها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونه ی طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را می گشود

عطر بکر بوته ها را می ربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بی دریغ آفتاب

خواب آن بی خواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "آیه های زمینی" فروغ فرخزاد

آن گاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راه ها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زن های باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشده ی عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشت ها نشنیدند

 

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگ ها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره ی وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

 

مرداب های الکل

با آن بخار های گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موش های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

 

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

آن ها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه ی درشت سیاهی

تصویر می نمودند

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دست هایشان متورم می شد

 

گاهی جرقه ای ، جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آن ها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند

 

آن ها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنه کاری

ارواح کور و کودن شان را

مفلوج کرده بود

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آن ها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته ، ایمان است

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ...



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "هدیه" فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "دیدار در شب" فروغ فرخزاد

و چهره ی شگفت

از آن سوی دریچه به من گفت

( حق با کسی ست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

اما خدای من

آیا چگونه می شود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت بام های مِه آلود آسمان

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه ی قبرستان

موشی به نام مرگ جویده است . )

 

و چهره ی شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دار سست

که باد طرح جاری شان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب می ربودشان

و بر تمام پهنه ی شب می گشودشان

همچون گیاه های ته دریا

در آن سوی دریچه روان بود

و داد زد :

( باور کنید

من زنده نیستم )

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

می دیدم ، آه ، ولی او ...

 

او بر تمام این همه می لغزید

و قلب بی نهایت او اوج می گرفت

گویی که حس سبز درختان بود

و چشم هایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

حق با شما ست

من هیچ گاه پس از مرگم

جرأت نکرده ام که در آیینه بنگرم

و آن قدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، به سوی ماه می گریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

من فکر می کنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون می دادند

و گشتیان خسته ی خواب آلود

با هیچ چیز روبرو نشدم

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده است .

 

خاموش شد

و پهنه ی وسیع دو چشمش را

احساس گریه ، تلخ و کدر کرد

 

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند ؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبه ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده ی انسانی را

به ورطه ی زوال کشانده است

شاید که روح را

به انزوای یک جزیره ی نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس می شود

آیینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشاله ی بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند

 

افسوس من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسه ی خونین نمی سرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدایی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من که نَفَس آن همه پاکی بود

( دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمی زند )

 

لرزید

و بر دو سوی خویش فرو ریخت

و دست های ملتمسش از شکاف ها

مانند آه های طویلی ، به سوی من

پیش آمدند

 

( سرد است

و باد ها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده است

که این دریچه باز شود  باز  باز  باز

که آسمان ببارد

و مَرد بر جنازه ی مَرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟ )

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم و درد

بالا می آمدم

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

( خداحافظ )



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"



شعر "وهم سبز" فروغ فرخزاد

تمام روز در آیینه گریه می کردم

بهار ، پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله ی تنهاییَم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیَم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند

و باد ، باد که گویی

در عمق گودترین لحظه های تیره ی همخوابگی نفس می زد

حصار قلعه ی خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکاف های کهنه ، دلم را به نام می خواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگیَم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند

 

کدام قلّه کدام اوج ؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سِحر ماه ز ایمان گلّه دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی برد !

 

کدام قلّه کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام های آفتابی تان تاب می خورند

 

مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل

که از ورای پوست ، سرانگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

 

کدام قلّه کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش - ای نعل های خوشبختی -

و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش ها و جارو ها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آراید

 

تمام روز تمام روز

رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می گفت

( نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی )



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "فتح باغ" فروغ فرخزاد

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند ، اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طرّاری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازی ست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیّال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند

و زمینی که ز کِشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

 

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند


 

فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "به علی گفت مادرش روزی ..." فروغ فرخزاد
علی کوچیکه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشُ هی مالید با دَس

سه چار تا خمیازه کشید

پا شد نِشَس

 

چی دیده بود ؟

چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی ، انگار که یه کپه دو زاری

انگار که یه طاقه حریر

با حاشیه ی منجوق کاری

انگار که رو برگ گل لال عباسی

خامه دوزیش کرده بودن

قایم موشک بازی می کردن تو چشاش

دو تا نگین گرد صافِ الماسی

همچی یواش

همچی یواش

خودِشُ رو آب دراز می کرد

که بادبزن فرنگیاش

صورت آبُ ناز می کرد

 

بوی تنش ، بوی کتابچه های نو

بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو

بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پَزون

شمردن ستاره ها ، تو رختخواب ، رو پشت بون

ریختن بارون رو آجرفرش حیاط

بوی لواشک ، بوی شوکولات

 

انگار تو آب ، گوهر شب چراغ می رفت

انگار که دختر کوچیکه ی شاپریون

تو یه کجاوه ی بلور

به سیر باغ و راغ می رفت

دور و وَرش گل ریزون

بالای سَرش نور بارون

شاید که از طایفه ی جن و پری بود ماهیه

شاید که از اون ماهیای دَدَری بود ماهیه

شاید که یه خیال تند سَرسَری بود ماهیه

هر چی که بود

هر کی که بود

علی کوچیکه

محو تماشاش شده بود

واله و شیداش شده بود

 

همچی که دس برد که به اون

رنگ رَوون

نور جَوون

نقره نِشون

دس بزنه

برق زد و بارون زد و آب سیا شد

شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مثِ هر شب رو سر علی کوچیکه

دَسمال آسمون پر از گلابی

نه چشمه ای ، نه ماهی ای ، نه خوابی

 

باد توی بادگیرا نفس نفس می زد

زلفای بیدُ می کشید

از روی لنگای دراز گل آغا

چادر نماز کودَریشُ پس می زد

 

رو بند رخت

پیرهن زیرا و عرق گیرا

دَس می کشیدن به تن همدیگه و حالی به حالی می شدن

انگار که از فکرای بد

هی پر و خالی می شدن

 

سیرسیرکا

سازا رُ کوک کرده بودن و ساز می زدن

همچی که باد آروم می شد

قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز می زدن

شب مثِ هر شب بود و چَن شب پیش و شب های دیگه

آمو علی

تو نخ یه دنیای دیگه

 

علی کوچیکه

سِحر شده بود

نقره ی نابش رُ میخواس

ماهی خوابش رُ می خواس

راه آب بود و قرقر آب

علی کوچیکه و حوض پر آب

 

( علی کوچیکه

علی کوچیکه

نکنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمر خانم

یادت بره گول بخوری

تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه

خواب کجا ، حوض پر از آب کجا

کاری نکنی که اسمتُ

توی کتابا بنویسن

سیا کنن طلسمتُ

آب مثِ خواب نیس که آدم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

تو چار راهاش وقت خطر

صدای سوت سوتک پاسبون بیاد

شکر خدا پات رو زمین محکمه

کور و کچل نیسی علی ، سلامتی ، چی چیت کمه ؟

می تونی بری شابدوالعظیم

ماشین دودی سوار بشی

قد بکشی ، خال بکوبی ، جاهل پامِنار بشی

حیفه آدم این همه چیزای قشنگُ نبینه

الا کلنگ سوار نشه

شهر فرنگ نبینه

فصل ، حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس

چَن روز دیگه تو تکیه ، سینه زنیس

ای علی ای علی دیوونه

تختِ فنری بهتره ، یا تخته ی مرده شورخونه ؟

گیرم تو هم خود تُ به آبِ شور زدی

رفتی و اون کولی خانومُ به تور زدی

ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه ، نون نمی شه

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمی شه

دَس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو می گیره

بوت تو دماغا می پیچه

دنیا ازت رو می گیره

بگیر بخواب ، بگیر بخواب

که کار باطل نکنی

با فکرای صد تا یه غاز

حل مسائل نکنی

سر تو بذار رو ناز بالش ، بذار به هَم بیاد چشت

قاچ زینُ محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت )

 

حوصله ی آب دیگه داشت سر می رفت

خودشُ می ریخت تو پاشوره ، در می رفت

انگار می خواس تو تاریکی

داد بکشه :  ( آهای زکی !

این حرفا ، حرف اون کسونیس که اگه

یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن

خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن

ماهی چی کار به کار یه خیک شیکم تغار داره

ماهی که سهله ، سگشم

از این تغارا عار داره

ماهی تو آب می چرخه و ستاره دس چین می کنه

اونوخ به خواب هر کی رفت

خوابشُ از ستاره سنگین می کنه

می برتش ، می برتش

از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا

نق نق نحس ساعتا ، خستگیا ، بیکاریا

دنیای آش رشته و ورّاجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اَختِگی

دنیای بشکن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونا رُ الکی گز کردن

از عربی خوندن یه لچک به سر حظ کردن

دنیای صبح سَحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

نصفِ شبا

رو قصه ی آقابالاخان زار زدن

دنیایی که هر وخت خداش

تو کوچه هاش پا می ذاره

یه دسّه خاله خانباجی از عقب سرش

یه دسّه قداره کش از جلوش میاد

دنیایی که هر جا می ری

صدای رادیوش میاد

می برتش ، می برتش ، از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض

به آبیای پاک و صافِ آسمون می برتش

به سادگی کهکشون می برتش . )

 

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش می داد

علی کوچیکه

نشسته بود کنار حوض

حرفای آبُ گوش می داد

انگار که از اون ته تها

از پشت گلکاری نورا ، یه کسی صداش می زد

آه می کشید

دس عرق کرده و سردش رُ یواش به پاش می زد

انگار می گفت : ( یک دو سه

نپریدی ؟ هه هه هه

من توی اون تاریکیای ته آبم به خدا

حرفمُ باور کن ، علی

ماهی خوابم به خدا

دادم تمام سَرسَرا رُ آب و جارو بکنن

پرده های مرواری رُ

این رو و آن رو بکنن

به نوکرای با وفام سپردم

کجاوه ی بلورمم آوردم

سه چار تا منزل که از این جا دور بشیم

به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم

به گله های کف که چوپون ندارن

به دالونای نور که پایون ندارن

به قصرای صدف که پایون ندارن

یادت باشه از سر راه

هفت هشت تا دونه مرواری

جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری

یه قل دو قل بازی کنیم

ای علی ، من بچّه ی دریام ، نفسم پاکه ، علی

دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه ، علی

هر کی که دریا رُ به عمرش ندیده

از زندگیش چی فهمیده ؟

خسته شدم ، حالم بهم خورد از این بوی لجن

انقده پا به پا نکن که دو تایی

تا خرخره فرو بریم توی لجن

بپر بیا وگر نه ای علی کوچیکه

مجبور می شم بهت بگم نه تو ، نه من . )

 

آب یهو بالا اومد و هُلفی کرد و تو کشید

انگار که آب جفتشُ جست و تو خودش فرو کشید

دایره های نقره ای

توی خودشون

چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن

موجا کشاله کردن و از سر نو

به زنجیرای ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ می زدن رو سطح آب

تو تاریکی ، چَن تا حباب

 

( علی کجاس ؟ )

( تو باغچه )

( چی می چینه ؟ )

( آلوچه . )

آلوچه ی باغ بالا

جرأت داری ؟ بسم الله

فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "پرنده فقط یک پرنده بود" فروغ فرخزاد

پرنده گفت : ( چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت )

 

پرنده از لب ایوان

پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "ای مرز پرگهر ..." فروغ فرخزاد

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم

و هستیَم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

 

دیگر خیالم از همه سو راحت است

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقه ی قانون...

آه

دیگر خیالم از همه سو راحت است

 

از فرط شادمانی

رفتم کنار پنجره ، با اشتیاق ، ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از غبار پهن

و بوی خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

 

در سرزمین شعر و گل و بلبل

موهبتی ست زیستن ، آن هم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سال های سال پذیرفته می شود

 

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ، ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم

که حقه بازها ، همه در هیأت غریب گدایان

در لای خاکروبه ، به دنبال وزن و قافیه می گردند

و از صدای اولین قدم رسمیَم

یکباره از میان لجن زارهای تیره ، ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز

که از سر تفنن

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند

با تنبلی به سوی حاشیه ی روز می پرند

و اولین نفس زدن رسمیَم

آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ

محصول کارخانجات عظیم پلاسکو

 

موهبتی ست زیستن ، آری

در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری

و شیخ ، ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری

شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر

گهواره ی مؤلفان (فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن)

مهد مسابقات المپیک هوش - وای !

جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت می زنی ، از آن

بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید

و برگزیدگان فکری ملت

وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند

هر یک به روی سینه ، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی

و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و می دانند

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودن است ، نه نادانی

 

فاتح شدم بله فاتح شدم

اکنون به شادمانی این فتح

در پای آینه ، با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم

و می پرم به روی طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامی

در باره ی فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با طنین کف زدنی پر شور

بر فرق فرق خویش بکوبم

من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که یک روز زنده بود

و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست ، بهره خواهم برد

 

من می توانم از فردا

در کوچه های شهر ، که سرشار از مواهب ملی ست

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به دیوار مستراح های عمومی بنویسم

خط نوشتم که خر کند خنده

 

من می توانم از فردا

همچون وطن پرست غیوری

سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع

هر چارشنبه بعد از ظهر ، آن را

با اشتیاق و دلهره دنبال می کند

در قلب و مغز خویش داشته باشم

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی

که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

یا آن که در ازای ششصد و هفتاد و هشت رأی طبیعی

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

 

من می توانم از فردا

در پستوی مغازه ی خاچیک

بعد از فرو کشیدن چندین نفس ، ز چند گرم جنس دستِ اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

و پخش چند یا حق و یا هو و وغ وغ و هوهو

رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر

و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را

که در حوالی سنه ی یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی

رسما به زیر دستگاه تهی دست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت

اُشنوی اصل ویژه بریزم

 

من می توانم از فردا

با اعتماد کامل

خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش

در مجلس تجمع و تأمین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش - و تملق و کرنش را می خوانم

و شیوه ی (درست نوشتن) را می دانم

من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد ، اما به جای آن میدان دید باز و وسیعی دارد

که مرزهای فعلی جغرافیاییش

از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر

و از جنوب به میدان باستانی اعدام

و در مناطق پر ازدحام ، به میدان توپخانه رسیده است

 

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته

- آن هم فرشته ی از خاک و گل سرشته -

به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند

 

فاتح شدم بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آن چنان مقام رفیعی رسیده است ، که در چارچوب پنجره ای

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست

و افتخار این را دارد که می تواند از همان دریچه - نه از راه پلکان –

خود را

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه ی کشک در رثای حیاتش رقم زند



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد" فروغ فرخزاد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابر ها که فکر های طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدار های باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آیینه زندگی  می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت - سلامی دوباره خواهم داد

 

می آیم ، می آیم ، می آیم

با گیسویم : ادامه ی بو های زیر خاک

با چشم هایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم ، می آیم ، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آن ها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آن جا ،

در آستانه ی پرعشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد


فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "من از تو می مُردم" فروغ فرخزاد

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

 

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابان ها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

 

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

 

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما

تو با چراغهایت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

و من در آینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می آمدی ...

 

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سَخی بودی

 

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

 

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستان هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مُرد

 

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"


شعر "تولدی دیگر" فروغ فرخزاد

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید (صبح بخیر)

 

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

آه ...

سهم من این است

سهم من این است

سهم من ،

آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :

( دستهایت را

دوست میدارم )

 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد ، می دانم ، می دانم ، می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آن جا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پا های لاغر

به تبسّم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیَم دزدیده است

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

 

و بدین سان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیّادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد

 

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"